خرید بک لینک

یه وقتایی یادم میاد چقدر قبلنا قوی بودم. چقدر سالمتر بودم. چقدر مشکلات واسم سادهتر بود. الان اما همهچیز سخت و محال و نشدنیه. همهچیز قلبم رو سنگین میکنه و ضعیف شدنم رو بهم یادآور میشه. 

+  بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸    خرگوش گنده بک  | 

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 2:17

حیف نیست که دیگه ننویسیم؟ حیف نیست که توی خودمون حبس بشیم؟

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 2:17

خیلی وقته هوا ابری نشده. شاید تا چند هفتهی دیگه هوای شهر ما هم قشنگ بشه اما من منتظر نمیمونم تا حالم با آسمون ابری خوب بشه. این شانس رو دارم که توی خونهی جدیدم، پنجرهای داشته باشم که به پارک باز بشه و صدای گنجشکا رو همراه با موزیکم گوش بدم، آدما و بچهها رو ببینم و به دوردست خیره بشم. خونهی قبلی پنجره نداشتم توی اتاقم. تا قبل از اینکه کار جدیدم شروع بشه صبحها تنهام. کارای خونه که روی روال میفته تایم زیادی دارم برای تنهاییم. دستشو میگیرم و میشینیم پای پنجره. اون سیگار میکشه و من نفس عمیق میکشم. میدونه که همیشه واسش وقت دارم و هیچوقت تنهاش نمیذارم. من از اون آدما نیستم که وقتی حالم خوبه فراموشش کنم. واسش انرژی میذارم. همیشه. حتی وقتی میلیونها آدم دورم باشه. آدم عزیزترین رفیقشو فراموش نمیکنه. ساعت که به نزدیک به دو میشه، پا میشم و میرم مسواک میزنم. عطر میزنم. غذا رو آمادهی سرو میکنم و منتظر میشم که رقیب تنهاییم برسه.حالم خوبه. خیلی خوبه و لبخند میزنم.  +  بیست و دوم مهر ۱۴۰۰    خرگوش گنده بک  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 2:17

داشت گریه میکرد. اشک بهت میریخت. بهش گفت وقتی گریه میکنی چشمات قشنگتر میشه. گریه کن. بیشتر گریه کن.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: شنبه 26 بهمن 1398 ساعت: 16:01

30th

انگار که روح تمام زنان و مردانی که اگر من را میشناختند، با من عداوت داشتند، در تو حلول کرده است. و شاید باید به اندازهی تمام ادمهای روی زمین از تو بگریزم و بیزار باشم.

+ خرگوش گنده بک


برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:21

اولین تست میزان اثر:

یک و یک دقیقه

۲۰ آبان

۱۰۰ م گ

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:21

خب من یه کار پشت گوش بنداز همیشگی ام :)

به همین خاطر:

۵۰ م گ 

 

و منتظرانه خیره به سقف برای خواب.

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 22:21

حتا در موفقترین تجربههام برای خوب بودن و دوری از خمودگی، شبها و علیالخصوص تاریکی حکم ضربهی نهایی رو برای من داره. به خودم میپیچم و حس میکنم فیلتری کدر روی چشمام میشینه و افکارم رو دربر میگیره. انگار که یک شخصیت دیگهی من زنده میشه و به جادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 12 آبان 1396 ساعت: 19:21

کاش کرم خاکی ریزی بودم. توی جنگل های استوایی. همیشه ی عمرم رو روی خاک زندگی میکردم لای گل و لای. جز تاریک و روشن شدن هوا و جز سرد و گرم شدن و گذر و فصل ها درک خاصی از زمان نداشتم. زمان .. فکر حذف موجودی توی دنیا به مخیله م هم خطور نمی کرد. دستی نداشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 14:29

من حافظه ی افتضاحی دارم. داغون. خودتم خوب میدونی. ولی یادمه اولین بار کدوم دستمو گرفتی. حالمو یادمه :)) یادته؟ =))))) مث احمقا هول شده بودم و شروع کرده بودم چرت و پرت گفتن؟ در مورد انرژی و دست و اینجور چیزا؟ حس می کردم حدودا ۱۰ سانتی متر از زمین فاصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت: 12:58

خوابشو دیدم. گفت تا حالا سیگار رو با کبریت روشن کردی؟ خیره شده بودم بهش و هیچی نگفتم. گفت میخوای بکشیم باهم؟ یه نخ داد دستم. کبریت رو کشید و سیگار خودشو روشن کرد. منتظر بود سیگار رو بذارم روی لبم. سعی میکرد سرفه هاشو خفه کنه. چشاش پر اشک شده بود. خنده م گرفته بود. گفتم آخه مگه مجبورت کردن؟ گفت مگه تورو مجبور کرده بودن؟ ... چشام پر از اشک شده بود. با هر سرفه سعی میکردم تراکم دود توی ریه مو کمتر کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

[ هیچ شکی نیست که شرایطی که در زندگی با آن مواجه می شویم گستره ی اختیاراتمان را محدود می کند. برخی افراد ثروتمند به دنیا آمده اند، برخی فقیر؛ برخی خانواده هایی بزرگ و حمایتگر دارند، برخی با مادرهایی تنها و ترسیده زندگی می کنند، برخی معلمان و والدینی عاقل و قابل اطمینان دارند، برخی نیز مجبورند با سرپرستی معتاد و کودک مآب زندگی را بسر برند. برخی هرگز با خشونت، مرگ و تجاوز رو به رو نمی شوند در حالی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

- ولی آخر اگر دنیای دیگری برای ما مهیا باشد، برای چه اینجا آمده ایم؟

+ برای انجام وظیفه جانکم.

- وظیفه ی من .. راستی، وظیفه ی من چه بود؟

+ حبس شدن عزیزجانم. مقدر کردیم که در خودت حبس شوی.

+ خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

14th چه کردی با خودت آوازه خون شهر بی شاعر؟ شب بود و نور کمرنگی روی صورتش افتاده بود. ولی نور ماه نبود. لامپ کوچک و کم جون توی راهرو سعی داشت به یاری چشماش بیاد که به سختی برای خوندن کلمات چاپ شده ی کتاب تلاش میکردن. جریان هوایی موهاشو که به سختی میشد گفت به بینیش میرسید رو حرکت میداد. خوشحال میشد اگر این جریان هوا نسیم خنکی می بود اما فقط تونست آه عمیقی بکشه و موهاشو کمی شدیدتر حرکت بده. ادامه مطلب

برچسب: آوازه,شاعر؟, نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

" دارم روی یه لبه راه میرم. روحم خسته ست. کمرنگ شده. کاش مرده بودم .. "

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی