سعی میکرد سرفه هاشو خفه کنه. چشاش پر اشک شده بود. خنده م گرفته بود. گفتم آخه مگه مجبورت کردن؟ گفت مگه تورو مجبور کرده بودن؟
...
چشام پر از اشک شده بود. با هر سرفه سعی میکردم تراکم دود توی ریه مو کمتر کنم. خنده م گرفته بود. هیچی واسم مهم نبود. مطلقا هیچ چیز !
با درد شدیدی که توی کتفم احساس کردم بیدار شدم. با تک سرفه ای طعم تلخ و بوی دوست داشتنی ای رو حس کردم. خنده م گرفته بود. چشام پر از اشک شده بود. فندک قشنگ بنفش رنگ تازه واردم رو توی دستم گرفتم. روشنش کردم و خیره به شعله ی اغوا کننده ش خوابم رو مرور کردم.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی