خرید بک لینک
خوابشو دیدم. گفت تا حالا سیگار رو با کبریت روشن کردی؟ خیره شده بودم بهش و هیچی نگفتم. گفت میخوای بکشیم باهم؟ یه نخ داد دستم. کبریت رو کشید و سیگار خودشو روشن کرد. منتظر بود سیگار رو بذارم روی لبم.

سعی میکرد سرفه هاشو خفه کنه. چشاش پر اشک شده بود. خنده م گرفته بود. گفتم آخه مگه مجبورت کردن؟ گفت مگه تورو مجبور کرده بودن؟

...

چشام پر از اشک شده بود. با هر سرفه سعی میکردم تراکم دود توی ریه مو کمتر کنم. خنده م گرفته بود. هیچی واسم مهم نبود. مطلقا هیچ چیز !

با درد شدیدی که توی کتفم احساس کردم بیدار شدم. با تک سرفه ای طعم تلخ و بوی دوست داشتنی ای رو حس کردم. خنده م گرفته بود. چشام پر از اشک شده بود. فندک قشنگ بنفش رنگ تازه واردم رو توی دستم گرفتم. روشنش کردم و خیره به شعله ی اغوا کننده ش خوابم رو مرور کردم.

+ خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 11:44

صفحه بندی