خرید بک لینک
همیشه فکر می کردم آدم احساساتی ای هستم و شاید هم بودم. ولی حالا که از اون موقع ها که این فکر رو داشتم سال ها می گذره، به این فکر می کنم که شاید خیلی هم احساساتی نبوده م و نیستم.

حداقلش اینه که یه جاهایی که واقعا باید احساس خرج کنم توی قلبم هیچ شوری برای احساساتی شدن ندارم و فقط طبق یه برنامه ی ذهنی رفتارهای احساساتی ای رو بروز میدم و تموم. و بعد من می مونم و فکر. فکر به اینکه این همه بی احساسی از کجا میاد. و چرا انقدر وقتی همه ی روکش های شخصیتیم رو کنار می زنم به یه آدم بی نهایت بی تفاوت می رسم و از شدت این همه تناقض بعید نیست دیوونه بشم.

راستش خیلی از آدم های احساساتی خوشم نمیاد. شاید به این خاطر که زندگیشون رو بر اساس احساسات پیش می برن. عاشق میشن چون تشنه ی عشق ورزیدن هستن. وقتی به عشق و علاقه و دوست داشتن و احساسات به چشم عادت و تکلیف نگاه کنیم دیگه واقعا گندش درمیاد و بوش می زنه زیر دماغمونو حالمونو به هم میزنه.

در سال های متوالی شما عاشق افراد متفاوتی میشید و به عشق رویایی زندگیتون نمی رسید. و انقدر عاشق میشید تا بالاخره یکی از این معشوق ها ریشه بزنه و بمونه برای همیشه. و شما به آرزوتون برسید. و تا همیشه عشق بورزید و ارضا بشید.

شاید تا اینجای قضیه خیلی هم بد نباشه. بهرحال هرکسی دوست داره مخاطب عشق واقع بشه و بهش محبت بشه و کسی دوستش داشته باشه. اما اونجای داستان آدمو تَرَک میده که شما می بینید این فرد احساساتی و عاشق یکهویی به دشمن خونی شما تبدیل میشه. چجوری؟؟!

خیلی ساده ست. با کمی بی توجهی و منطقی زندگی کردن. فقط کافیه اون فرد احساساتی حس کنه تیرهای عشقش خیلی خوب به هدف نمی خوره. عصبی و کلافه میشه. شاید تا مدتی تلاش برای عاشقی رو بیشتر کنه. محبت بیش از اندازه. توجه چندبرابر. ولی شما فقط میخواید عادی باشید و این غیرقابل قبوله برای یک فرد احساساتی.

اما این نوشته هیچوقت این منظور رو نداره که آدمای کمتر احساساتی یا حتا بی احساس انسان های بهتری هستن. تنها منظوری که باید برداشت بشه اینه که عن هیچ چیزی رو درنیاریم. نه عشق رو. نه توجه رو. نه بیشعوری رو.و نه حتا عاقلی رو.

+ نوشته شده در ساعت 2 توسط خرگوش گنده بک |

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 5:30

صفحه بندی