خرید بک لینک
شاید احساس تنهایی نمیکنم. اما بی پناهی چرا. خیلی احساس بی پناهی میکنم. گاهی حالت تهاجم میگیرم در نتیجه ی این بی کسی. بی کسی نه. سرشون شلوغه. نمیتونن به من فکر کنن. نیازی ام نیست. من دیگه بزرگ شدم.

بقیه مواقع حالت بی تفاوت دارم. هیچ واکنشی نشون نمیدم. دروغ میگما که بی تفاوتم. ولی حس میکنن بی تفاوتم. رومو میکنم اونوری نفس عمیق میکشم و تحملم واسه بی تفاوت نشون دادن بیشتر میشه. خیلی بیشتر. نفس عمیق خیلی خوبه. اگه هم نشد نفس عمیق بکشم که خب نشده. غصه نداره که.

نمیدونم. شاید غصه ای ندارم. اما روحم عجیب زخمیه. یکی دوتا هم نیست. اینو مطمئنم. شاید نتونم دونه دونه بشمرم. شاید حتا ازشون با خنده یاد کنم. همیشه که نباید اشک ریخت. ادم انقد حال بهم زن؟ یه ادمی که نتونه خودشو جمع کنه. ادم باید بتونه نه تنها خودشو جمع کنه بلکه بقیه هم وزنشونو بندازن روش و اونم لبخند زنان استوار قدماشو برداره. ادمه خب دیگه. ازش انتظار میره که مسئولیت همه چیو گردن بگیره. حواسش به همه چیز و همه کس باشه و رشته ی امور زندگی خودشم از دستش درنره.

نمیدونم. شاید نازک نارنجی شدم. شایدم ظرفیتم پایینه. هرچی هست سنگینی زندگی داره از من یه ادم خنثی میسازه. یه موجود. یه جانور. ادم نه. یه جانور که شاید یه روز دل و روده ش بر اثر برخورد با لاستیک یه ماشین بریزه کف خیابون. همونقدر حال بهم زن و منزجر کننده. و شاید غم انگیز. شایدم نه. نمیدونم.

+ خرگوش گنده بک

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 2:00

صفحه بندی