اولین باری که قلبم درد گرفت. کلاس چهارم دبستان بودم. بدون هیچ مقدمه ای یهو بی حال شدم یه دستم روی قفسه سینه م بود و یه دستم به طاقچه ی گچی اتاق توی راهروی خونه بابابزرگم اینا. در اتاق باز بود. پسرخاله بزرگه م داشت از راهرو رد میشد منو که دید هول کرد و رفت بقیه رو صدا زد. از دکتر رفتن با بابا خاطره ی بد داشتم. خیلی بد. ولی مامان همراهم نیومد. من که بچه ی نق بزن و لجبازی نبودم. از اول همینجوری بودم. الانم همونم. چیزی ام بخوام. انتظاری ام داشته باشم حس میکنم با گفتنش دیگه ارزش نداره. شعور طرف باید برسه. اون واسم مهمه. ولی نیومد باهام. با چشام ازش خواستم ولی شاید متوجه نشد. صندلی جلوی ماشین نشسته بودم. داشتیم میرفتیم خونه. که لباس بپوشم بریم دکتر. رسیدنی گریه کردم گفتم دکتر نمیخوام برم. حالم خوبه. گفت باشه. برگشتیم. و دیگه به اون شدت هیچوقت قلبم درد نگرفت. نفس تنگی رو داشتم ولی همیشه. قلب دردمم 21 سالگی اومد شایدم 22 سالگی. شدتش ترم 6 بود. بیمارستان 5 طبقه بود. واسه کلاسای تئوری میرفتیم اون بالا. اسانسور تا طبقه 4 و نیم میرفت. و من جون بالا رفتن از پله های نیم طبقه رو نداشتم. کلا راه میرفتم قفسه ی سینه م شروع می کرد سوختن. دوستام دستامو میگرفتن اون اولا. بعدش دیگه فایده نداشت. اروم اروم میرفتم. استاد دیگه منتظر من نمیشد. اولین باری که حالم بد شد و استاد از تو کیفش پروپرانولول داد بهم وقتی بود که ساعت 8 و 41 دقه مسیج اومد روی گوشیم که "یه مدت خاموشم. نگران نشو." نگران شدم. پنجره های راهروی اون طبقه منظره ش پشت بوم بیمارستان بود. در مخصوصشو پیدا کرده بودم باز میکردم میرفتم تمام تایم کلاسو مینشستم از پشت بوم بیمارستان اسمونو نگاه میکردم. هوا سرد بود. زمستون. زمستون. زمستون.. دستامو مشت میکردم خون مرده میشد کف دستم. میسوخت. هم قلبم هم کف دستام. ولی هیچی از نگرانیم کم نمیکرد. نمازخون شده بودم. توی قنوت خدا رو به اسمش قسم میدادم که شفاش بده. هر روز حالم بدتر میشد. من انقد ساده بودم فک میکردم دردش داره میاد واسه من.خودش خوب میشه. ولی خوب نشد. هر روز بدتر و بدتر شد. منم خب. تا شد یه وقتی که دیگه ازش هیچ خبری بهم نرسید. احتمالا مرد. منم بهتر شدم. شاید اگه قطعی میدونستم مرده و یه مدتم حتا پروفایلمو واسش مشکی میکردم و کلی گریه می کردم واسش حالا اصلا دیگه بهش فکرم نمیکردم.
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی