شاید دلیلش این باشه همیشه شکست خوردم. حتا وقتایی که تلاش کردم.
یادمه 7 سالم بود. یه کیف قرمز خیلی شیک کادو گرفته بودم. نشون همبازیم دادم گفت بده ببینم. بعد یهو گفت بده واسه من باشه. گفتم کادوعه. گرفتش تو بغلش و محکم نگهش داشته بود. ترس برم داشت اگه پس نمیداد بهم چی؟ سعی کردم ازش بگیرم ولی ولش نمیکرد. یه لحظه ترسیدم کیفم خراب شه دستمو شل کردم و دیدم کیفم رفت تو بغل دوستم. خیلی حس بدی بود.. محکم تر کشیدم که دستش دربیاد ولش نکرد و بند کیفم پاره شد. ولش کرد کیفو. هردومون خشکمون زده بود. بغض گلومو می سوزوند. دلم میخواست فریاد بزنم ولی من فقط تونستم اشک بریزم. از همون جاها بود ترجیح دادم چیزایی که میخوامو رها کنم به جای اینکه باعث بشم بهشون اسیبی برسه ..
برچسب:
نویسنده: هلیا محمدی